X
تبلیغات
دختر منصور حلاج
من دختر منصور حلاجم اما خدایی در وجودم نیست /هرچه خدا در چشم های توست آخر برایم عشق آورده است
 

سلام .

وبلاگ جدیدم با عنوان

                                                هذیان های یک شاعر

به روز شد!

خداحافظ اردوهیشت!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 خرداد1390ساعت 1:58 بعد از ظهر  توسط منصوره فیروزی | 

 سلام

اولین پست این وبلاگ این شعر بود که متاسفانه  پاک شد .یادش بخیر!دوست دارم آخرین پستش هم همین شعر باشه!

به یاد تموم اون باباهایی که بچه هاشون به جای داشتن شون حسرت داشتن شون رو دارند ...

"و لا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون"

 

تقديم به شهداي زنده

 

درس اول نوشته ام :با  با ، درس دوم نوشته ام :نان داد

درس آخر به زور مي گفتند بنويسم که عاقبت جان داد

 

-درس اول چه بود ؟!-بابا نان...-درس آخر چه بود ؟!-بابا جان ...

نه !ولي آخرش شهادت بود ،روزگار بدي است بابا جان !

***

دفتر مشق من پراز نامت ،وزن لالايي ام :نفس هايت

حبس سلول هاست اکسيژن ،حبس در ميله ي قفس هايت

 

چند سالي گذشت و حال تو لحظه لحظه وخيم تر مي شد

روي گلبرگ هاي گلها هم از خجالت هميشه تر مي شد

 

زير کپسول هاي اکسيژن نفست داشت بند مي آمد

حلقه اشکي درون چشمانت رفت و آمد شبيه جزر و مد

 

لحظاتي که ماه کامل بود ضربانت شديد ترمي شد

جاي تاول ستاره مي روييد ،زخم هايت سپيد ترمي شد

 

ردي از بوسه هاي حوري ها جاي تاول به روي دستانت

دوستانت برايت آوردند نوشدارو ـ براي درمانت ـ

***

چشم هاي غريب و خيست را هديه دادي به بيکران بابا !

قصه ي تو شبيه مجنون شد سبزپوشيت ،جاودان بابا!

 

تو که خمس و زکات جانت را جاي مال نداشته دادي

چشم ها را به ماه بخشيدي ريه ها را به آسمان بابا!

 

چشم هايت ستاره اي پر نور در سياهي آسمان ها شد

ريه ها يت شبيه اکسيژن در نفس هاي کودکان بابا!ـ

 

تو شهيدي مگر نمي گويند که شهيدان هنوز هم هستند

و تو درقاب خالي از عکست چه غريبي و مهربان بابا!

 

هر کسي قاب خالي ات را ديد با نگاهش به من ترحم کرد

نام مجنون به ليلي ات دادند ،جرم من مثل عاشقان...بابا!ـ

 

بيست سال است شهرمي گويد: پدرت مرده است دختر جان !

با نگاهم به شهر مي گويم زنده اي مثل قهرمان بابا!

***

توي نامه نوشته ام هر بار بعد ازآن شب چه پير شد مامان

حرف آخر:چقدر تنهاييم

                       روزگار بدي است بابا جان!

 

پ.ن.

۱.عمر این وبلاگ هم به سر رسید.هنوز سه سالش تموم نشده،تموم شد...

۲.تو این سه سال خیلی اتفاقات افتاد ...خیلی ...مث حالا...

۳.شاید دیگه برنگردم...

۴. حلالم کنید

۵.خدا...حافظ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 اسفند1389ساعت 6:38 بعد از ظهر  توسط منصوره فیروزی | 

امشب سر مهربان نخلی خم شد

مهتاب گرفت، شهر در ماتم شد

در خانه ی دور بیوه ای شیون کرد

همبازی کودک یتیمی غم شد

"مرحوم قیصر امین پور "

خدایش بیامرزاد ! 

السلام علیک یا ساقی !

من علیک السلام می خواهم

 

گفته بودید دعاتان کنم ای مردم شهر !

آه !شرمنده که من خود به دعا محتاجم

 

امروز تو برنامه ی "ماه عسل " "حمیدرضا برقعی "شعری خوند :

 

 

زخمی ام التیام می خواهم

التیام از امام می خواهم

السلام وعلیک یا ساقی

من علیک السلام می خواهم

مستی ام را بیا دوچندان کن

جام می پشت جام می خواهم

گاه گاهی کمی جنون دارم

من جنونی مدام می خواهم

تا بگردم کمی به دور سرت

طوف بیت الحرام می خواهم

لحظه مرگ چشم در راهم

از تو حسن ختام می خواهم

 

در نجف سینه بی قرار از عشق

گفت لایمکن الفرار از عشق

 

وقت پرواز آسمان شده بود

گوئیا آخر جهان شده بود

کعبه می رفت در دل محراب

لحظه ی گریه ی اذان شده بود

کوفه لبریز از مصیبت بود

 باد در کوچه نوحه خوان شده بود

شور افتاد در دل زینب (س)

پی بابا دلش روان شده بود

در و دیوار التماسش کرد

در و دیوار مهربان شده بود

خار در چشم و تیغ بین گلو

زخم ،مهمان استخوان شده بود

ناگهان آسمان ترک برداشت

فرق خورشید خون فشان شده بود

 

در نجف سینه بیقرار از عشق

گفت لا یمکن الفرار از عشق

"سید حمیدرضا برقعی "

 

باز هم به قول نجمه :

غروب موقع افطار یاد ما هم باش

دلت که دامن أمن یجیب می گیرد...

یا امیرالمومنین (ع).............


 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 9 شهریور1389ساعت 10:17 بعد از ظهر  توسط منصوره فیروزی | 

فقط دوتا غزل از "مهدی عابدی "!همین !

می روم رفتن از این دیدار مشکل تر که نیست

دوری از وصلی حقارت بار مشکل تر که نیست

گیرم آتش زد مرا اندوه بی سامانی ام

سوختن از ساختن با عار مشکل تر که نیست

از چه می ترسانی ام ؟!یک عمر تنها بوده ام

عزلت این بارم از هربار مشکل تر که نیست

نیست آسانتر ز چشمان تو مضمونی ،که هست

هست در معنا از این اشعار مشکل تر ؟که نیست

کوه هم باشی اگر با صبر آبت می کنم

ترک تو از ترک این سیگار مشکل تر که نیست

 

 

 

با سوژه ی همیشگی ام قهرم ،دیشب برای باد غزل گفتم

این شعر یک تفنن اجباری ست از روی اعتیاد غزل گفتم

جدی نگیر شعر مرا آقا!جدی نگیر شعر مرا خانم!

کوه غمم اگرچه به ناچاری با واژه های شاد غزل گفتم

خنجر به پشت رفتم و خندیدم تا رو کنم برادری خود را

رستم صفت هر آنچه ستم دیدم از خوبی شغاد غزل گفتم

ای اسم بی لیاقت تکراری !هر بودنی علامت ماندن نیست

از دفترم زدودنت آسان است زیرا که با "مداد "غزل گفتم

در چشم تو شکستم و حقم بود ،بی قیمتی جزای "فراوانی "است

تنها دلیل بدشدنت این است در وصف تو زیاد غزل گفتم !

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 مرداد1389ساعت 6:38 بعد از ظهر  توسط منصوره فیروزی | 
سلام .

خیلی از پست ها به دلایلی پاک شد !

دوباره شعرهایی رو که با پست ها پاک شدند رو می نویسم سر فرصت !فعلا آخرین شعر این وبلاگ رو دوباره می نویسم بدون نوشته های خصوصی !

هی غزل می نویسم از چشمت بس که چشمان تو غزل خیز است

بند بندم  دوباره امسال از حسرت دیدن تو لبریز است

غزلم مثل خاک نیشابور هوس حمله ی تو را دارد

آنقدر تشنه ی رسیدن توست بيت بيتش  قنات و کاریز است

حمله کن تا تصرفش بکنی در دروازه ی غزل باز است

چند قرن است خاک نیشابور تشنه ی چشم های چنگیز است

حمله کن!گوش من نمی شنود سوره های "پیمبرم "را که

آیه آیه سفارشاتش "از، شر چشمان او بپرهیز "است

حمله ...نه !من همیشه تب دارم ،اعتنایی نکن به این اشعار

تب هذیان گرفته ام هرچند ،رگه ام از "تبار ""تبریز "است

تو بهاری !به ایل خود برگرد!من به دردت نمی خورم آخر -

گرچه" اردیبهشتی"ام  اما چار فصلم همیشه "پاییز "است

من و تو "زوج" های ... نه !آقا!من و تو "فرد "های خوشبختیم!

با دو فرهنگ ضد هم که فقط ...خاک چشمانشان غزل خیز است

پی نوشت:

۱.اولین غزل کامل سال ۸۹/سروده ي ۵ فروردين ماه ۸۹

 

تا بعد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 خرداد1389ساعت 11:44 قبل از ظهر  توسط منصوره فیروزی | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 18 اردیبهشت1389ساعت 12:25 بعد از ظهر  توسط منصوره فیروزی | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 15 فروردین1389ساعت 2:25 بعد از ظهر  توسط منصوره فیروزی | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 15 اسفند1388ساعت 11:59 قبل از ظهر  توسط منصوره فیروزی | 
 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 11 اسفند1388ساعت 11:19 بعد از ظهر  توسط منصوره فیروزی | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 2 اسفند1388ساعت 4:11 بعد از ظهر  توسط منصوره فیروزی | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 11 دی1388ساعت 6:9 بعد از ظهر  توسط منصوره فیروزی | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 8 آبان1388ساعت 11:10 بعد از ظهر  توسط منصوره فیروزی | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 26 مهر1388ساعت 8:38 بعد از ظهر  توسط منصوره فیروزی | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 8:32 بعد از ظهر  توسط منصوره فیروزی | 
السلام علیک یا بقیة الله فی ارضه

می آید از انتهای دنیا ، از ماه

چشمان فرشته های عاشق در راه

زیبایی رویش از پری افزون است

"لا حول و لا قوة الا بالله"

                                "هادی خوانساری "

انگار همین دیروز بود نیمه ی شعبان سال گذشته !!!چه زود گذشت و چه زود از راه رسید ...!!!ای کاش از راه رسیدن "منجی" هم به همین سادگی و به همین سرعت بود !!!سال گذشته نشستم و تایپ کردم به امید اینکه ان شاءالله اون پست، آخرین پست روزهای غیبت باشه اما ... اما نشد  !!! این روزها تنها یه چیز امیدوارم می کنه و اون هم اینکه یک سال دیگه هم گذشت از این روزهای تلخ و ما یک سال نزدیک تر شدیم به صلح جهانی !!! صلحی که همه ی دنیا و همه ی آدم ها بهش ایمان دارند حتی اون کافری که "ادعا"ی نبود خدا رو داره ته ته قلبش ،هم به خدا و هم به منجی جهانی ایمان و باور داره حتی اگه الان به زبون نیاره یه روزی -که خیلی دور نیست- می رسه که همه با هم همراه صدایی از طرف "کعبه " تلاوت می کنیم این آیه ی قرآن رو که "بقیةالله خیر لکم ان کنتم مومنین " .حتی اون مشرک و یا ملحد...امیدوارم  همه با هم لبیک بگیم صدای "هل من ناصر ینصرنی "رو که به گوش می رسه !!! ان شاءالله !!!

هرچند این روزها اونقدر خودم از لطف حق دور شدم که سعادت نوشتن حتی یک بیت شعر رو هم برای صاحب این روز نداشتم اما خدا رو شاکرم که هنوز اجازه دارم که تو این دنیای مجازی با نوشتن شعرهای "شاعران منتظر" یه سهم هر چند کوچیکی رو از "انتظار" داشته باشم .

اونقدر شعر روبه روم هست که انتخاب برام سخته اما چاره ای نیست باید دست به انتخاب بزنم !!!

یه شعر از "سید>اقیانوس آرام

شبنمی ناچیز

گدازه ها

از تو می سوزند

قله های یخ

جاده های جهان

پابرهنه دنبال تو می دوند

انسان !

ای نام کوچک تو

شاید این باغچه ده قرن به استقبالت

فرش گسترده و در دست گلایل دارد

تا به کی یکسره  یکریز نباشی شب و روز

ماه مخفی شدنش نیز تعادل دارد

یازده پله زمین رفته به سمت ملکوت

یک قدم مانده ،زمین شوق تکامل دارد

جمکران نقطه ی آغاز جهان شد که در آن

هر چه دل ،سمت خدا دست توسل دارد

هیچ سنگی نشود سنگ صبورت ،تنها

تکیه بر کعبه بزن ،کعبه تحمل دارد ...

 

و اما "گلدانی از تبسم " از هادی خوانساری :

اورست ،تپه نابالغی است

در برابرت

اقیانوس آرام

شبنمی ناچیز

گدازه ها

از تو می سوزند

قله های یخ

جاده های جهان

پابرهنه دنبال تو می دوند

انسان !

ای نام کوچک تو

رمز صلح جهانی

و خنثی کننده ی بمب های هیدروژنی

اسم شب پرنده ها

پرستاری در تمام بیمارستان های روانی دنیا

جهان به تو تکیه داده

یا مهدی (عج)!

تو می رسی و دوباره بهار خواهد شد

دهان پنجره گلدانی از تبسم ها ...

 

و یک شعر از هم "علیرضا قزوه " :

آغاز ابرها در ساعت" یک" است به وقت "نجف"

کمی پس از "دو" باران گرفت در کنار"بقیع "

 درست ساعت "سه "طوفان شد در "کربلا "!

حالا به ساعت من فقط کمی به لحظه ی موعود مانده است !

 

به امید فرا رسیدن روز ظهور و برقراری صلح و عدل جهانی !!!

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

اللهم عجل لولیک الفرج!!!

آمین !!!

+ نوشته شده در  جمعه 16 مرداد1388ساعت 3:11 بعد از ظهر  توسط منصوره فیروزی | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 2:39 بعد از ظهر  توسط منصوره فیروزی | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 24 فروردین1388ساعت 9:16 بعد از ظهر  توسط منصوره فیروزی | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 24 اسفند1387ساعت 4:2 بعد از ظهر  توسط منصوره فیروزی | 
سلام .

 هر چند هنوز امتحانات ادامه دارن اما من دیگه نمی تونم صبر کنم . همین الان تصمیم گرفتم که به روز شم با شعري كه  هر چند کمی از تاریخ تولدش می گذره اما برای خیلی ها شاید تازه باشه البته به غیر از اعضای ثابت انجمن دانشگاه .

هنوز منتظرم ...

                                                                                                 تقدیم به :م.ب

چشم تو فرعون و جهان هم مصر /یک مصر که حالا پر از برده است

فرعون... نه!!! یوسف شدی آخر /مكر زليخا پشت اين پرده است

 

از بس نگاهت كرده افتاده /افتاده در چاه نگاه تو

از بس كه چشمش بر تو افتاده/ نام تو را در خواب آورده است

 

هر شب تو را در خواب مي بيند/ تعبير كن خواب زليخا را

هر شب كسي بر چوبه ي اعدام .../دنيا چرا اينقدر نامرد است ؟!

 

تعبير كردي :"روزي عطاري/ نام تو را سر مشق خواهد كرد

از هفت شهر عشق برگشتن/ حلاج را تنها رهاورد است "

 

ديشب مرا بر دار آويزان .../مي خواستند اما نشد ،حالا-

امشب غزل...؟! نه! شطح مي گويم/ آخر تمام پيكرم درد است

 

من دختر منصور حلاجم /اما خدايي در وجودم نيست

هر چه خدا در چشم هاي توست /آخر تو را اعجاز آورده است

                                       ***

از بس" انا الحق ها" به "انت الحق"/ تبديل شد دنيا خودش فهميد

چيزي درون چشم هاي تو /حلاج را ديوانه مي كرده است

 

تا بعد...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 بهمن1387ساعت 3:8 بعد از ظهر  توسط منصوره فیروزی | 

...اخبار مي گويد

شيخي نشسته و تسبيح مي چرخاند

شيطاني مي خواهد نخ تسبيح را پاره كند

پس

به تو شليك مي كنند

چنان كه تفنگي به بمبي ...

                                             "علي داوودي "

سلام .

ديشب كه رسيدم خونه خبر حمله به "غزه "رو شنيدم .همون حسي رو داشتم كه موقع شنيدن خبر حمله به "قانا"...

بمب هايي كه ديروز حوالي ظهر بر سر "غزه "هوار شد تا شب يكي يكي تو گلوي تك تك مردم جهان تركيد .هر چند بايد بعضي شيوخ عرب رو استثنا دونست !!!

تصميم گرفتم وبلاگي بسازم براي مردم فلسطين و لبنان و عراق و افغانستان و افريقا و ...(اگر بخوام اسم همه شون رو بنويسم بايد اسم همه ي كشور هاي جهان رو بنويسم البته به استثناي چند كشور !!!)

اميدوارم بتونم تا آخر اين هفته راهش بندازم .

اين پست رو با يكي از شعر هاي " علي داوودي "شروع كردم پس با شعر ديگه اي از ايشون هم تمومش مي كنم :

ما گرد مي آئيم

چون كلمات شعري پراكنده

ما گرد مي آئيم

چراكه شاعر باز مي آيد و

ماه

ما باز مي آئيم  چون پرندگان ابراهيم

 از قله هايي

دور از هم

قلب ها را تكه تكه كردند

نه با چخماق و باروت

كه با  آيات بها

و بي بها

درختان را كوچ دادند

و پرندگان را

 نفرين كردند ،

اما

 شاخه ها

براي هميشه

پشت زمستان نمي خوابند

برف ها را مي نوشند و بر مي خيزند

درختان بر مي خيزند

 و ديوارها ،

خورشيد بر مي خيزد

و شهيدان

پرچم پرواز مي كند

و ما باز مي آئيم

پناه بگيريد !

كه چشم ما به آسمان است

و لبخند كودكان با ماست

هوا گرم است و ما در آتشيم

رئيس جمهور ها

با آ‍‌‍‍ژير حرف مي زنند

من ابراهيم را نديده ام

اما مي شنوم

بوي گلستاني را كه در راه است

آن كه پشت تيربار نشسته

مسيح است

 كه شفاي شما را در مرگ مي داند

يكي برساند به آقاي مناخيم بگين

آن امام

كه در زندان شما شهيد شد

امام هفتم بود

نه امام دوازدهم

يكي برساند

به آقاي هرتزل

به اسحاق مردخاي

به موشه دايان

يكي برساند به آريل شارون

كه گلوله هاي اين همه سال

رنگ خونم را عوض نكرده است

وهنوز

رودخانه

براي ماهي ها

قصه هاي عربي مي گويد

ما باز مي آئيم

ماه ِ به تبعيد رفته باز مي آيد

راديو را روشن مي كند

موج را عوض مي كند

دريا را مي ريزد به خانه ها

و قاب عكس معجزات عتيق را با خود مي برد

ما باز مي آئيم

و نماز را به سمت بيت المقدس مي خوانيم .

به اميد بر قراري صلح جهاني با آمدن مصلحي كه براي يكي همان "ميسح "است ،براي ديگري "سوشيانت"،براي يكي ديگر "مهدي " و برايِ...

تفاوت نام ها مهم نيست ،مهم اين است كه همه اينها "يكي"  است .همان مصلح !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 دی1387ساعت 11:16 قبل از ظهر  توسط منصوره فیروزی | 
سلام

بالاخره بعد از حدود ۷۰ روز  تصمیم گرفتم به روز شم .

مثل همیشه حرف برای گفتن زیاده اما ...

 بگذریم .

یه غزل می نویسم که تکراریه برای دوستانی که دانشجوی دانشکده ی ادبیات علامه اند .چون ...

خب چون شنیدند .همین !

این غزل تقدیم شده به "دارا"یی که "سارا" ش جلوی چشماش داره ذره ذره آب می شه اما اون نمی تونه کاری ...

نمی دونم .هیچی نمی دونم . فقط می نویسم چون ... باز هم نباید حرفی بزنم .

جنون وسوسه دارم من ،جنون چشم تو را سارا !

جنون طرد شدن دارم جنون خوردن گندم را

جنون قیس زمینی بود جنون من به خدا رفته

کمی بایست و از رفتن ...نگو تو را به خدا لیلا !

تو از نژاد خدایانی !الهه ای که سر راهی ...

من و تو زاده ی حوا ؟!نه ! دروغ گفته به ما حوا

بشر به دست خودش ما را نشست و ساخت و عاشق کرد

حسادتش که کمی گل کرد گذاشت شهر عروسک ها

 خدای من شدی و هر شب تمام مشق شبم این بود

 به جای آب ،الف، بابا ،تمام سطر فقط "سارا "

چقدر پرسش بی پاسخ در انتظار نگاهت بود

در انتظار جوابی که سه حرف جدولشان ...اما ـ

من از زبان نگاه تو سکوت ترجمه می کردم

سکوت علامت خوبی ...نه !نمی شود به خدا ،حتی ـ

از آن شبی که به من گفتی به فکر لیلی دیگر باش

در انتظار کسی هستم در انتظار کلاغی تا ـ

صدای قار سحرگاهش پیام شوم بباراند

به دست های ندار من به دست های من دارا

***

کلاغ شهر عروسک ها نشسته کنج اتاق من

 خبر رسیده که خرچنگی نشسته روی تنت تا با-

هجوم لشکر چنگیز و هجوم لشکر تاتار و

 هجوم لشکر اسکندر تو را به باد دهد حالا ـ

که تخت جم شده مال تو هخامنش به تو می بالد

که رنگ بغض نگاهت را نفس کشیده تن دریا

من از شکست ...نه! می ترسم ندیدنت خود پس لرزه است

نگاه کن به تنم رعشه نشسته بر" گسل دارا "

به چشم های تو معتادم شبیه آدم تزریقی

نرو بدون تو نابودم، تو را قسم به خدا سارا !

 خیلی خیلی التماس دعا

تا بعد... که شاید اصلا بعدی نباشه !!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 آذر1387ساعت 12:54 بعد از ظهر  توسط منصوره فیروزی | 
 

سلام .

 اين روزها حرفاي زيادی دارم برای گفتن اما هر چی مي نويسم نيمه کاره می مونه .يک شعر بی سر و ته. به قول حافظ :"هر چه آغاز ندارد نپذيرد انجام "

حتی گاهی مجبورم به بيتی راضی باشم .بيتی که به جای فرياد زدن ترجيح می ده سکوت کنه .به قول دکتر شريعتی :"چه سکوت کبود سنگين بی رحمی".سکوتي سنگين  که زير آوارش ميشکنی.

خيلی حرفا هست که می خوام بنويسم اما حوصله ی تايپ ندارم . يک غزل قديمی و تکراری می نويسم و تمام . فقط اشاره ای کنم که قرار بود اين غزل بند دوم غزلی باشه  با مطلع " گناه چشم تو يا نه گناه عکاس است " که قبلا  تو همين وبلاگ نوشته شد . نمی دونم چقدرموفق بودم .

 

نگاه کن! که غزل ها اشاره می خواهند

و وصف وسوسه ات را دوباره می خواهند

پس از کنايه و تشبيه راز چشمانت

تمام شهر تو را استعاره می خواهند

به ياد چشمکی از تو فرشتگان خدا

دو کهکشان تو را پر ستاره می خواهند

تو آيه آيه نگاهت نزول می يابد

و سوره سوره تو را استخاره می خواهند

ببين چه کرد نگاهت که شاعران زمين

رديف و قافيه از تو، اجاره می خواهند

گناه و کفر و غزل پشت در کمين کردند

قسم به وسوسه ات ،يک اشاره می خواهند

 

التماس دعا

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 شهریور1387ساعت 4:3 بعد از ظهر  توسط منصوره فیروزی | 
السلام عليك يا ابا صالح المهدي(عج)

نه شرم و حيا نه عار داريم از تو

اما گله بي شمار داريم از تو

ما منتظر تو نيستيم آقا جان !

تنها همه انتظار داريم از تو

                                                    "جليل صفر بيگي "

سلام .

اول از هر چيزي مناسبت فردا رو تبريك  مي گم و آرزو مي كنم كه فردا براي همه عيد  باشه !يك عيد واقعي براي همه !

يك مثنوي مي نويسم ازآقاي "حسين هدايتي"كه شايد خيلي ها شنيده باشند اما هيچوقت تكراري نشد و  نمي شه و نخواهد شد و بعد هم يك غزل از خودم كه حدود 3 سال پيش نوشته شده وبراي  خيلي ها تكراريه اما باز هم مي نويسم كه اين بار براي همه تكراري بشه.

1."صفحه ي پيشاني "

من صخره ام كه درد مرا خرد كرده است

اين باد هرزه گرد مرا خرد كرده است

در بر كشيده اند پريشاني مرا

خط مي زنند صفحه ي پيشاني مرا

ساحل چقدر دور ،كرانه چقدر دور

قيد زمان چقدر؟ زمانه چقدر دور

قيد زمان بزرگترين موانع است

دنيا به درك غيبت خورشيد قانع است    

با من بگو كه چشم تو – درياي من – كجاست ؟

در موج كوب ساحل تو جاي من كجاست؟

اين انتظار تلخ به جايي نمي رسد

اين ناخدا به هيچ خدايي نمي رسد

تا چشم كار مي كند اينجا فقط غم است

اينجا جهنم است برايم ،جهنم است

دنياي ننگ پر شده از دشنه ي ستيز

اصرار مي كنم كه در اين عصر برنخيز

ما ظاهرا فراق تو را زار مي زنيم

اندوه و اشتياق تو را زار مي زنيم

اما مرام گردنه گيران فراق نيست

ديگر براي آمدنت اشتياق نيست

ما شاعران بي سر و بي دست كيستيم ؟

هرگز رفيق راه  قيام  تو نيستيم

ما تاجران شعر تو را سود برده ايم

"اي غائب از نظر به خدايت سپرده ايم "

خون غروب ريخته در شيشه ي طلوع

خورشيد ناپديد در انديشه ي طلوع

در اين شب فراق به راهت نشسته ايم

در كوچه بي چراغ به راهت نشسته ايم

ديگر كسي به رد عبورت نمي رسد

اين ظلمت شبانه به نورت نمي رسد

ما بي تو آه !جان و جهان را نخواستيم

اين شهر خالي از هيجان را نخواستيم

بوي خيانت از در و ديوار مي رسد

اين كربلاست اينكه به تكرار مي رسد

اي مرد- اي برادر اكنون آفتاب –

در كربلا نريخت مگر خون آفتاب؟

بوي فريب مي دهد اينجا سلاممان

خنجر كشيده ايم برايت تماممان

اي مرد! سالهاست غريبانه مي روي

با كوله بار دغدغه بر شانه مي روي

اي مرد! اي برادر هابيل !دور باش

از دشنه هاي اين همه قابيل دور باش

اي حسرت رها شده در كيسه هاي شهر

روياي آسماني قديسه هاي شهر

گفتي كه مي رسي از راه آسمان

با سفره اي عدالت و با كيسه هاي نان

تا كي به اين اميد به پايت بايستند

مردم گرسنه اند به ياد تو نيستند

وامانده است در تب اين راه پايشان

سر باز كرده است همه زخم هايشان

اين حسرت و حماسه به  جايي نمي رسد

دستان استغاثه به جايي نمي رسد

اين دست ها به قبضه ي شمشير شد نيا

ديگر براي آمدنت دير شد نيا

دنياي تنگ پر شده از دشنه ي ستيز

اصرار مي كنم كه در اين عصر بر نخيز!

2.

هميشه حرف تو، يك خط سكوت طولاني

و سهم شعر من از تو حروف باراني

تمام مردم دنيا هميشه پرسيدند :

تو از كدام تمدن؟!كدام عرفاني ؟!

و كي سرود عدالت شنيده خواهد شد ؟

كه روزگار اسير است دست يك جاني

گناه و ظلم، زمين را چه زود مي بلعند

جهان ،مسافر مرگ است –رو به ويراني-

تمام مردم دنيا اسير و در بندند

زمين به حكم خدايان كفر، زنداني

در اين زمان كه زمين از گناه مي نالد

تو در ميانه ي ابر حضور، پنهاني !

بيا اميد خدا و جهانيان !تا كي

زمين اسير بماند ميان دالاني –

كه از تجمع وحشت و مرگ لبريز است

بيا طلوع خدا در غروب طوفاني !

***

غزل تمام شد اينجا ،بيا نه تنها من

كه نسل حضرت آدم (ع) شدند قرباني

بيا طلوع كن اينجا ،كسي نمي پرسد :

تو از كدام تمدن ؟!كدام عرفاني؟!

 ***

.....................................

.....................................

هنوز حرف تو يك خط سكوت طولاني

و سهم شعر زمانه دو خط پريشاني

 

التماس دعا

                    

+ نوشته شده در  شنبه 26 مرداد1387ساعت 8:16 بعد از ظهر  توسط منصوره فیروزی | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 10:7 بعد از ظهر  توسط منصوره فیروزی | 

 

اول یک شعر از "رسول یونان" و بعد یک غزل از خودم:

در خیابان ها

با متانت راه می رویم

با رعایت آداب

نشان می دهیم که خوشبختیم

اما این طور نیست

واین رژه

             رژه ای است شبیه فرار

یعنی ما

         آرام و منظم 

                           از حقیقت خود می گریزیم.

                                                              "رسول یونان"

و اما غزل:

گناه چشم تو ...یا ...نه! گناه عکاس است

که این چنین به نگاهت دچار و حساس است

 

و مدتی است که هنگام دیدن چشمت

"اعوذ بالله"او "قل اعوذ بالناس "است

 

برای رستن او از جهنم و آتش

پل صراط  نگاهت ملاک و مقیاس است

 

تمام اهل زمین را جهنمی کردی

که آیه آیه ی چشمت "یوسوس الناس "است

 

تمام شهر از ایمان به کفر برگشتند

گناه چشم تو حالا به پای عکاس است؟

+ نوشته شده در  شنبه 18 خرداد1387ساعت 11:5 بعد از ظهر  توسط منصوره فیروزی | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
منصوره فیروزی ،دانشجوی رشته ی زبان و ادبیات فارسی دانشگاه علامه طباطبایی

...مرگ
دوست نداشتن توست
درست
آن موقع كه بايد دوست بداري !!!

نوشته های پیشین
خرداد 1390
اسفند 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
دی 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
پیوندها
انجمن حمایت از حقوق کودکان
دکتر علی شریعتی
كانون شعر و ادب دانشگاه علامه طباطبايي
رسول يونان
پلنگ زخمي (حمیدرضا واشقانی فراهانی)
باتلاق (محمد علی علیزاده)
قهوه ای و ده دقیقه(مینا آقا خانی)
كاغذ سوخته (سيد مرتضي صالح نژاد )
جنگ و صلح (حسين كرماني )
کاغذ مچاله
عشقه(زهره گل محمدي)
غريب بي نشون (حسين متوليان)
دغدغه هاي ما (سامان رحماني )
كبوتر مسيح
فريادهاي بي صدا در آرامش شب (سجا طوسي زاده)
تهران ستاره ندارد (سنا ضرابيان )
سالك كولي (سيده فائزه قريشي)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM