![]() |
![]() |
|
| من دختر منصور حلاجم اما خدایی در وجودم نیست /هرچه خدا در چشم های توست آخر برایم عشق آورده است |
|
مرا بازیچه ی خود ساخت چون موسی که دریا را فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را "نسیم "*مست وقتی بوی گل می داد حس کردم که این دیوانه پر پر می کند یک روز گل ها را ! خیانت قصه ی تلخی است اما از که می نالم؟ خودم پرورده بودم در حواریون یهودا را خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست چه آسان ننگ می خوانند نیرنگ زلیخا را! کسی را تاب دیدار سر زلف پریشان نیست چرا آشفته می خواهی خدایا خاطر ما را؟! نمی دانم چه نفرینی گریبانگیر مجنون است که وحشی می کند چشمانش آهوهای صحرا را! چه خواهد کرد با ما عشق؟! پرسیدیم و خندیدی فقط با پاسخت پیچیده تر کردی معما را ...**
با حروف مقطعه ام شروع می کنم :س لام قرار نبود به روز شم اما اتفاق افتاد !!!درست مثل تموم اون اتفاقاتی که انتظارش رو نداشتم و افتادند رو صفحه ی زندگیم و تاریکترش کردند!!!درست مثل حرف هایی که توقع شنیدنش رو نداشتم و در کمال ناباوری مجبور شدم که بشنوم !!!درست مثل رفتارهایی که عذابم دادند تو این مدت !!!درست مثل نبودن تو که اتفاقی بود که اشتباهی افتاد اما ا ف ت ا د... نمی دونم از چی بنویسم یا از کی بنویسم . از اتفاقاتی که تو این مدت سکوت من ،صفحه ی حوادث زندگیم رو پر از تیتر های ریز و درشت کردند ؟!ازحرفهایی که از دیشب شدند سوهان روحم ؟!از "فرارهام از حقیقت خودم " ؟!!! از معادلات منظم ذهنم که حالا اونقدر به هم ریخته اند که هیچ پروفسوری هم نمی تونه دیگه حلش کنه ؟!!!از نانوشته های خودم ؟!!! از شعرهایی که لجبازی تو رو به ارث بردند و نمی خوان تا برگشت تو کامل شن؟!!! یا از اتفاقی اشتباهی که اسمش شد : "نبود تو " ؟!!! قرار نبود بنویسم ! قرار نبود حرف بزنم !قرار نبود وقتی نیستی گریه کنم !قرار نبود ...اما دارم می نویسم !!!دارم حرف می زنم و دارم در نبود تو گریه می کنم !!!اما آروم و بی صدا ! تا کسی متوجه نشه !!!نه متوجه گریه هام، که متوجه نبود تو !!! یادته نوشته بودم : "این روزها تو را خون بالا می آورم باید از اول هم می دانستم لقمه ی دهان من نیستی !!!" اما فراموش کردم !!!یادم رفت و باختم !!!تو رو به زندگی باختم !!!تو رو به خدا باختم !!!به خدا قسم!! قرار بود دختر خوبی باشم و بشینم سردرس و مشقم !!!اما نشد!!!قرار بود موقع تحویل سال میون خاطرات کودکی هام که مثل قهوه ی چشمات تلخند گمت کنم !!!و بعد هم پیدات نکنم تا دیگه مال من نباشی!!!اما ... اما دوباره میون قصه ی زندگیم سر و کله ات پیدا شد و روبروم نشستی و ... هرقدر فرار کردم بهت نزدیکتر شدم !!!اونقدر که وقتی دیدم صدای مادربزرگ قطع شد چشم هام رو باز کردم تا بگم منتظر بقیه ی قصه ام!!!اما وقتی چشمامو باز کردم دیدم خدا مادربزرگ قصه گو رو از من گرفت و جاش تو رو روی سن گذاشت تا با هم بقیه ی قصه رو بازی کنیم!!!جلو چشم هزاران تماشاچی که منتظر شروع بازی ما بودن !!!بازی رو تو شروع کردی !مثل همیشه !!!اما من هنوز مات ایستاده بودم و هاج و واج نگات می کردم !!!چقدر خونسرد و آروم داشتی بازی می کردی !!!بازی نه !!!زندگی می کردی !!!و اون وقت بود که شاعری توی دفترچه ی شعرش نوشت : مثل مسیر قصه ی یک رود ممتدی این قصه واقعی است تو شخصیت بدی من آدمم گناه برایم طبیعی است اما تو بی دلیل به نقشت مقیدی ظاهر شدی به نقش پرنده به نقش باد طوری که با وجود قفس نیز پر زدی اصلا تو نقش نیستی و متن قصه ای یک متن گریه دار که چندین مجلدی کف می زدند سیل تماشاچیان هنوز وقتی بدون من به روی صحنه آمدی بستند پرده را ،بله !بازی تمام شد بیهوده بین ماندن و رفتن مرددی بی تو ادامه می دهم این نقش کهنه را آری برای من تو شروعی مجددی "بود و نبود من به کسی بر نمی خورد من احتمال و شایدم اما تو بایدی " دارم به خانه می رسم این آخرین در است گیرم تو چند پنجره آنسوی مقصدی این قصه واقعی است به فکر توام هنوز هرچند هیچوقت سراغم نیامدی ومن هنوز دارم تکرار می کنم : "این قصه واقعی است به فکر توام هنوز هرچند هیچوقت سراغم نیامدی "*** خودم هم نفهمیدم چطوری قصه تموم شد !!!تو "نیست" شدی و من موندم و دلتنگی هام و شعرهای ناتمامی که تو رو گریه می کنند... مثل این شعر که عهد بسته با برگشت تو کامل بشه: چشم تو موریانه ای موذی که مرا در سکوت می بلعید دل من هم دل سلیمان بود که به روی عصاش می لرزید رعشه های جویدنت وقتی ذره ذره مرا فرو می ریخت توی فنجان قهوه ی چشمت ، کولی اندام مرگ را می دید ارگ بم قصه ی دل من بود ، لرزه هایش حکایت چشمت اینکه آرام و بی صدا ارگی در نبود نگات می پوسید ضرب یک اتفاق ، کافی بود که مرا در خودم فرو ریزد ضرب یک اتفاق ناممکن ،قامت ارگ را فرو پاشید زیر آوار بی کسی هایم نفسم داشت بند می آمد سر تو گرم خنده هایت بود ،گریه های مرا نمی فهمید ... این روزها تو شهر دنبال ردپای تو میگردم :تو علامه ، پل مدیریت ، ولی عصر ، انقلاب ، تموم خیابونهای شمال و جنوب و غرب و شرق تهران ...اما نیستی !!! زمزمه های این روز من شده تکرار شعری که حسرت داشتن تو رو داد می زنه : کاش می شد دوباره از اول با تو آن کوچه را قدم بزنم ... کاش می شد دوباره از اول با تو آن کوچه را قدم بزنم ... کاش می شد دوباره از اول با تو آن کوچه را قدم بزنم ... کاش می شد ... کاش ... ... قدم می زنم و پیدات نمی کنم !!!و "نجمه " تو گوشم می خونه : "دارد تمام شهر شبیه تو می شود من... من ـ نگاه می کنم از هر طرف ـ تو ؟! نه !"**** نه !!! --------------------------------------------------- ۱."نسیم " رو خودم گذاشتم تو گیومه به خاطر ... ۲.امروز داشتم کتاب های "فاضل نظری "رو به یاد تو ورق میزدم که رسیدم به این شعر !!! ۳.باز هم شعری از "آرش فرزام صفت " که مونس تنهایی هام و بی کسی هام اند !!! ۴. بیتی از مرحوم نجمه زارع |
|
+ نوشته شده در
جمعه 11 دی1388ساعت 6:9 بعد از ظهر توسط منصوره فیروزی |
|
|
سلام
چند روزیه که حال و حوصله ی هیچ کاری رو ندارم !!!هر چند امروز عید بود و میلاد امام هشتم اما با نم نم های بارون سه شنبه تو ولیعصر، انگاری ابرهای آسمون دل من هم هوای باریدن به سرشون زد !!! تا پیاده شدیم بارون هم بند اومد !بهت گفتم انگار خدا نمی خواد زیر بارون دعا کنیم مبادا مجبور بشه مستجابشون کنه !!!آخه می گن دعای زیر بارون حتما مستجابه !!!مخصوصا که ما تو تجریش روبروی امامزاده ایستاده بودیم و ... بگذریم!!! از اون روز دوباره هوایی شدم !!!گاهی حتی خودم هم نمی دونم دردم چیه یا شاید هم دوست ندارم به روی خودم بیارم !!!اما این بار فرق می کنه !!! چهارشنبه خدا جبران كرد !!!و بالاخره تونستم زير نم نم هاي بارون غروب ،تو كوچه پس كوچه هاي اين شهرـ اين بار تنها ـ قدم بزنم !!! اما لكه هاي ديوانگي هاي دل من با هيچ باروني شسته نمي شه !!!با هر قدم ديوونه و ديوونه تر شدم !!! پنج شنبه هم گذشت با غروبي كه فضاش داشت خفه ام مي كرد !!! ديوانگي هام با هيچ مسكني آروم نمي گرفت !!!تو راه برگشت به خونه يادم اومد كه فردا تولد امام رضا (ع) است ! اما چرا اين حال و هوا بايد شب تولد ...؟؟؟ كاش اينجا مشهد بود !!! اما نبود !!! جايي كه من بودم تهران بود با دود و كثافت هاش !!! رسيدم خونه !!!بعد از نماز سر سجاده خواستم حرف بزنم يا بهتره بگم گله كنم اما انگاري قفلي هزار ساله و زنگار گرفته لبهام رو به هم دوخته بود !!!نمي تونستم حرف بزنم !حتي نفس بكشم !!! درست مثل اون شب !!!ياد اون شبي افتادم كه سختي جون كندن رو با تك تك سلول هاي تنم احساس كردم !!!شبي كه جاي انگشت هاي عزراييل رو روي گلوم حس كردم !!!هنوز هم وقتي جاي انگشت هاش رو لمس مي كنم مي تونم حس كنم داغي انگشت هاش رو !!!ياد دست و پا زدن ها !!!ياد احساس خفگي !!! ياد قفل شدن فك و دهان ...!!!ياد بيچارگي خودم تو اون لحظه كه افتادم شرم كردم !!! از خودم بدم اومد !!! بزرگترين نعمت رو چند سال پيش براي بار دوم عزيزي بهم برگردونده بود كه فردا روز ميلادش بود !!! يك لحظه فكر كردم كه كمال پرروييه كه چيزي بخوام !!! دست كه كشيدم جاي انگشتهاي عزراييل ،بغضم ترکید !!!سجاده رو جمع كردم و ... صبح قبل از اينكه روزم رو به طور رسمي شروع كنم دفترچه ام رو برداشتم و "كاملا بي اراده "نوشتم : چشم هايت شبيه مرتاض هاي هندي روحم را گره مي زند به مرگ !!! غذه هاي سرطاني گره هاي كوري هستند كه تنها با دندان مرگ وا مي شوند !!! ۴ سال فرصت خوبي بود براي كور شدن گره هايي كه حتي مشکل گشاهاي مادربزرگ هم نتوانست بازشان كند !!! ۲ بار از معركه جستم اما سومين بار ... *** هنوز داغ انگشت هاي عزراييل روي تنم مانده !!! نگران نباش ! اين روزها حوالي مرگ قدم مي زنم اما... من نمي توانم از چشم هاي وحشي مرتاض دل بكنم چشم هايت لاي اين گره هاي لعنتي ، گير كرده اند ... من تنها گره اي بودم در زندگي تو تا مسير آرزوهايت كوتاه تر شود !
عزراييل دارد دندانهايش را تيز مي كند تا اين گره ي مزاحم را از زندگي ات دور بياندازد !!! اما به عزراييل بگو دست نگه دارد ديگر لازم نيست همين شب ها داغ انگشتهايش روي تنم با تبي بالاي ۴۰ درجه مرا از پا مي اندازد ... * گر گرفته ام حالا مي تواني روي جسد ۱۰۰ درجه ي من با افتخار قدم بزني و به آرزوهايت نزديك و نزديك تر شوي !!! *** غده هاي سرطاني گره هاي كوري بودند كه تنها با دندان مرگ وا مي شدند تقصير تو نبود !!! من تنها گره ي كوري بودم تا مسير آرزوهايت كوتاه تر شود !!!! ۸/۸/۸۸ ساعت ۸ صبح اصلا دوست نداشتم فضاي اين پست رو با بوي مرگ اينقدر تاريك و نمور كنم اما ... پيش اومد !!!اين نوشته شايد بايد ۴ سال پيش نوشته مي شد اون روز كه ... تنها دليل گذاشتن اين پست و نوشته ها نقش صاحبان اين روز (امام دوازدهم و امام هشتم ) تو اين ماجرا و اين شعر گونه بود !!!شايد براي قدرداني نوشتم اما گويا موفق نبودم !!! يه شعر از كتاب "اما تو براي من نمي ميري " از "آرش فرزام صفت "مي ذارم شايد حال و هوا كمي عوض شه !: مسير بركه ي چشمانم رسيده بود به دريا ؟نه و مثل اينكه خودت بودي درون آينه ... اما نه لباس سبز تنت بود و فضاي آينه مبهم بود شبي كه خواب مرا دزديد شبيه مرگ مجسم بود هوا دوباره تعجب كرد دهان خشك زمين وا شد و كم كمك تن آهويي درون آينه پيدا شد كدام ثانيه ؟!يادم نيست .كجا ؟!درست نمي دانم فقط تو بودي و يك آهو ميان خواب پريشانم غروب آخر دنيا را دو چشم خيس تو خون كردند و زلف هاي پريشانت مرا دچار جنون كردند شكست ني ني چشمانت بلوغ بالغ انسان را و دستهاي تو پر دادند كبوتران خراسان را در اين جزيره ي دور از دست به جز سراب نخواهم ديد در اين شب اين شب بي پايان تو را به خواب نخواهم ديد چقدر پر كنم از اسمت فضاي دفتر خالي را؟ چقدر دوره كنم هر شب ستاره هاي توالي را ؟ عجيب دست دلم كوتاست كجاست گنبد پر نورت ؟ كه مست مي كندم هر دم شراب خوشه ي انگورت در آسمان شما گرچه زمين مسافت ناچيزي ست همين كه از همه جا دورم خودش دليل غم انگيزي ست بخند و روح مرا پر كن خلاصه ي همه ي غم ها بخند اگر چه نمي خندد كسي به گريه ي آدم ها جهان جزيره ي آدم هاست ،جهان جهنم موزوني ست مرا پناه بده آقا كه درد من كم از آهو نيست "دیوانه ی اين شعرم " ------------ ۱. بهتره بعضي سطر های اين پست رو نادیده و ناخوانده در نظر بگيريد !!! و مثل یک پست عادی باهاش رفتار کنید و به زندگی شیرین تون ادامه بدید !!!آخه "ديوانه ها آدم به آدم فرق دارند !!!"(بیتی از فاضل نظری ) ۲. چقدر دلم تنگ شده برای گفتن : "السلام علیک یا علی بن موسی الرضا " التماس دعا |
|
+ نوشته شده در
جمعه 8 آبان1388ساعت 11:10 بعد از ظهر توسط منصوره فیروزی |
|
|
براي "ليلي" تو و "..."ي من ! سلام! يادمه !!!هنوز فراموش نكردم حرف ها و قول هاي پست قبل رو !اينكه قراربود اين پست با نوشته هاي من و مخاطبش به روز شه !!!اما نشد !يعني هم شد و هم نشد !"نشد" چون اين مخاطب اون مخاطبي كه تو ذهنم بود نيست !!!شايد ننوشتنش خيلي بهتر و تاثيرگذارتر از نوشتنش بود !!البته براي من !!! و "شد" چون مي خوام امروز چهار پاره اي بنويسم از يه دوست كه اين روزها قشنگترين و تلخ ترين روزها رو با هم سپري مي كنيم . دارم فكر مي كنم به اينكه اين روزهاي ما مثل همين چهار پاره ،پاره پاره است !!!روزهايي كه وقتي به تاريكي شب مي خورند تازه براي ما مي شه :روز از نو و روزي از نو !!!(فقط تو مي فهمي چي مي گم! ) اين شعرت رو مي پرستم !!!ديوانه كننده است !!!چند روز پيش كه بهت پيامك دادم كه دارم شعرت رو با صداي خودت گوش مي دم ،گفتي :چيزي هم مي فهمي ؟!!!حق مي دم !بايد هم اين رو مي گفتي آخه صدات واضح ضبط نشده بود !!!اما براي من كه ديوانه ي اين شعرم همه چيز مفهومه و واضح !!! اون شب وقتي برات نوشتم : "روي نت هاي "لا "نزن وقتي ،من گرفتار حسرت "بله" ام ته كشيده نگات توي سرم، من به چشمت هنوز معتادم ! حلقه ي تنگ مردمك هايت ،خفه ام كرده تا نگويم كه تلخ ِتلخ است زندگي بي تو، گرچه من بي تو بيخودي شادم ...* نوشتي: محشره !دوست دارم بميرم !مال من !!! و ماجراهاي بعدش كه ... حالا من بايد بگم كه: محشره !!خيلي خيلي محشره !!!فوق العاده است !!!اونقدر ديوونه ام كرد كه اون شب شايد بيست يا سي بار پي در پي تنها صدايي كه هندزفري به گوشم مي ريخت ،پاره پاره هاي اين شعر بود اونقدر كه دلم پار پاره شد !اون شب يكي از همون قشنگترين و تلخ ترين ها بود ! حالا مي نويسم : "بغض هايت را كه بشكني شايد با گريه هايش خنده هايم را بخري "** و اما مقدمه ي چهار پاره و خود چهارپاره : با تمام اراده ام دور مي شوم از حوالي خونريزگاهت اما به اينجاي قصه كه مي رسم ديگر نمي توانم ... مي دانم مرگ ، واكنش سمپاتيك دربرابر خنجر ابروان توست ...
از نگاه تو سيب مي بارد بر سر شنبه هاي سر در گم توي ذهنم هجوم آورده تيغ .. رگ ... ردپاي سر در گم
از نگاه تو سيب ... اما من طعم سيگار مي دهد دستم تيغه ي بي امان ابروهات عاقبت كار مي دهد دستم
پشت چشم غزل تراشت باز نفسم در شماره افتاده ست كشور آريايي چشمت مهد برداشت هاي آزادست
شعرهاي شبانه را دك كرد حجم انبوه قرص اجباري در دهانم سكوت مي پاشد بار اندوه قرص اجباري
بي تو مرگ غزلچه ها حتمي ست واي اگر خنده هات ته بكشد واي اگر كودك دلت "ليلا" ! ذره اي طعم درد را بچشد
خسته از اين نمايش مسموم ترجمه تحت لفظ هاي حقير خسته از من كه مرده در هذيان خسته از دست اين هجاي حقير
پرده كم كم كنار مي آيد يك بغل سكته دوره ام كردند در پي هفته هاي سگ مرگي جسدت را برايم آوردند
پشت هم دود سمي سيگار زندگي طعم شوكران دارد من ولي تا هنوز معتقدم از نگاه تو سيب مي بارد "شیوا پورعلی" --------------- حالا هر شب وقتي ماه از سقف آسمون خودش رو به خاطر ما حلق آويز مي كنه با خودم اين شعر "حافظ موسوي " رو مي خونم : آرزوهايت بلند بود دست هاي من كوتاه تو نردبان خواسته بودي من صندلي بودم با اين همه فراموشم مكن وقتي كه بر صندلي فرسوده ات نشسته اي و به ماه فكر مي كني !!! ----------- 1) *:شايد اين دو بيت تا ابد غزلي ناقص الخلقه باقي بمونه !!! اين كار(خلق ناقص الخلقه ) براي خدا،نشانه ي قدرته و براي بنده ومثلا شاعري مثل من نشانه ي ضعف !!! 2)**نمي دونم مي شه اسم طرح روش گذاشت يا نه !!!!همين الان موقع تايپ نوشتم بدون هيچ پيش زمينه ي قبلي !!! اگر بد بود زعما و علما به بزرگواري شان ببخشند!!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 مهر1388ساعت 8:38 بعد از ظهر توسط منصوره فیروزی |
|
|
توجه:این پست یک پست خصوصیه و خوندنش برای خواننده های عادی ممکنه جذابیتی نداشته باشه !!!به همین خاطر یک شعر از "رسول یونان "در انتها می نویسم که نفرینم نکنید !!! تقدیم به د.خ سلام قرار بود این پست دو تا مخاطب خاص داشته باشه اما ترجیح دادم که یک پست بشه دوتا !!!این پست برای مخاطب اول! و پستی که شاید همین روزها نوشته بشه به همراه نوشته های خودم و مخاطب دوم (شاید!!! )،برای مخاطب دوم !!! چند وقتی بود که حال و حوصله ی هیچ کس و هیچ چیز رو نداشتم !!! جوابم به هر کسی که سراغی ازم می گرفت این بود : "چه حس تلخ بدی لحظه ای که می دانی پس از تنیدن پیله شفیره می مانی* "!!! اما برای تو جوابی نداشتم !!! جواب احوالپرسی ها رو ندادم چون توی پیله ی تنهاییم با هزاران ترس منتظر پروانه شدن بودم !!!خدا رو شکر که این پروانه ی هر چند ضعیف شفیره نموند !!! آره !!!اون روزها از شفیره موندن می ترسیدم !!!اما حالا نه !!! دلیلش هم تویی و برکت رمضان !!! رمضانی که هر روزش تو ذهنم ثبت شده :مثل روزهای اول تنهایی تو این ماه !!!مثل انس گرفتن با قرآن و ادامه ی ختم قرآنی که برای اولین بار قرار بود کامل خونده بشه تا بفهممش !!!مثل لحظه های افطار که که به یاد "التماس دعا گفتن هات "بودم!!! مثل صدای "الهی العفو "های شبهای قدر !!!مثل دعای کمیل آخرین شب جمعه ی رمضان !!!مثل ..... و در آخر مثل همین نماز عید فطری که امروز- باز هم برای اولین بار تو عمرم -تو همین کوچه پس کوچه های محله مون با هم محله ای هام خوندم !!!زیر آسمون آبی خدا !!!حال خاصی داشتم . با هر بار قنوت یه پله از آسمون خدا رو می رفتم بالا!!! از تموم شدن این ماه ناراحتم و هم خوشحال!! خوشحالم چون بالاخره تونستم یک ماه خودم باشم و خدام !!! و موهبتهایی تو این ماه نصیبم شد که به یاد ندارم سالهای قبل برام اتفاق افتاده باشه !!! و ناراحت چون احساس می کنم با تموم شدن این ماه باز هم از آغوش خدا - کم کم - جدا می شم !!!هر چند تصمیم گرفتم تمام سعی ام رو بکنم که تا عمر دارم مهمون خدا باشم !!! ان شاءالله!!! همه ی این ها رو نوشتم نه برای اینکه به تو و خواننده های احتمالی این پست بگم که بنده ی خوبی برای خدا هستم یا شدم یا هزاران گمان دیگه که ممکنه به ذهنشون برسه ... !!!نه !!!این ها رو نوشتم که بگم همه ی این ها رو مدیون محبت ها و راهنمایی های توام !!!!یادم نمی ره آیه هایی رو که نوشتم برات و باهاشون اشک ریختم !!!یادم نمی ره آیه هایی رو که نوشتی برام و باز هم باهاشون اشک ریختم !!!یادم نمی ره شروع آشنایی مون رو و حرف هایی که رد و بدل شد بینمون !!! گاهی آشنایی با بعضی آدمها باعث صعوده و آشنایی با بعضی ها عامل سقوط!!! تو از دسته ی اول بودی الحمدلله !!! از دسته ی اول بودی و تحمل کردی دیوونگی هام رو !!! تحمل کردی سکوتم رو !!! این پست می تونست نامه ای خصوصی بشه اما نشد !!!نشد چون خدا خواست !!! خدا می توانست مردی بسازد ... یادته ؟!!! این پست رو نه من که خدا نوشت برای پیامبر زاده ای که نه پسر نوح که پسر "محمد(ص)" بود و هست!!!این نوشته ها رو همراه هدیه ی تولدت فرستاده بود اما الان نوشته شد !!!ببخشید !!! کاش تموم آدم ها پیامبری از نسل پیامبر داشتند !!!کاش !!! یادته گفتم دارم دوباره کتاب "روی ماه خداوند را ببوس " رو می خونم !!! این روزها دستهای خدا رو تو زندگیم حس می کنم !!! صدای نفس هاش رو می شنوم *!!! و با هر نفس روی ماه خدا رو می بوسم !!! ----------------------- حتی این روزها بارون خدا تنهام نمی ذاره !!! بارانی مورب در نیمروزی آفتابی هیچ اتفاقی نیفتاده است تنها تو رفته ای اما من قسم می خورم که این باران بارانی معمولی نیست حتما جایی دور دریایی را به باد داده اند "رسول یونان" ---------------------- ۱.*بیتی از کسری کبیری ۲.*دنیای من با دنیای آدمهای دیگه خیلی فرق داره !!!پس خدام هم حتما می تونه نفس بکشه !!! راستی عیدت مبارک !!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 8:32 بعد از ظهر توسط منصوره فیروزی |
|
|
السلام علیک یا بقیة الله فی ارضه
می آید از انتهای دنیا ، از ماه چشمان فرشته های عاشق در راه زیبایی رویش از پری افزون است "لا حول و لا قوة الا بالله" "هادی خوانساری " انگار همین دیروز بود نیمه ی شعبان سال گذشته !!!چه زود گذشت و چه زود از راه رسید ...!!!ای کاش از راه رسیدن "منجی" هم به همین سادگی و به همین سرعت بود !!!سال گذشته نشستم و تایپ کردم به امید اینکه ان شاءالله اون پست، آخرین پست روزهای غیبت باشه اما ... اما نشد !!! این روزها تنها یه چیز امیدوارم می کنه و اون هم اینکه یک سال دیگه هم گذشت از این روزهای تلخ و ما یک سال نزدیک تر شدیم به صلح جهانی !!! صلحی که همه ی دنیا و همه ی آدم ها بهش ایمان دارند حتی اون کافری که "ادعا"ی نبود خدا رو داره ته ته قلبش ،هم به خدا و هم به منجی جهانی ایمان و باور داره حتی اگه الان به زبون نیاره یه روزی -که خیلی دور نیست- می رسه که همه با هم همراه صدایی از طرف "کعبه " تلاوت می کنیم این آیه ی قرآن رو که "بقیةالله خیر لکم ان کنتم مومنین " .حتی اون مشرک و یا ملحد...امیدوارم همه با هم لبیک بگیم صدای "هل من ناصر ینصرنی "رو که به گوش می رسه !!! ان شاءالله !!! هرچند این روزها اونقدر خودم از لطف حق دور شدم که سعادت نوشتن حتی یک بیت شعر رو هم برای صاحب این روز نداشتم اما خدا رو شاکرم که هنوز اجازه دارم که تو این دنیای مجازی با نوشتن شعرهای "شاعران منتظر" یه سهم هر چند کوچیکی رو از "انتظار" داشته باشم . اونقدر شعر روبه روم هست که انتخاب برام سخته اما چاره ای نیست باید دست به انتخاب بزنم !!! یه شعر از "سید حمیدرضا برقعی "می نویسم و بعد هم یه شعر دیگه از "هادی خوانساری ": جمعه ها طبع من احساس تغزل دارد ناخود آگاه به سمت تو تمایل دارد بی تو چندیست که در کار زمین حیرانم مانده ام ،بی تو چرا باغچه ام گل دارد ؟ شاید این باغچه ده قرن به استقبالت فرش گسترده و در دست گلایل دارد تا به کی یکسره یکریز نباشی شب و روز ماه مخفی شدنش نیز تعادل دارد یازده پله زمین رفته به سمت ملکوت یک قدم مانده ،زمین شوق تکامل دارد جمکران نقطه ی آغاز جهان شد که در آن هر چه دل ،سمت خدا دست توسل دارد هیچ سنگی نشود سنگ صبورت ،تنها تکیه بر کعبه بزن ،کعبه تحمل دارد ...
و اما "گلدانی از تبسم " از هادی خوانساری : اورست ،تپه نابالغی است در برابرت اقیانوس آرام شبنمی ناچیز گدازه ها از تو می سوزند قله های یخ جاده های جهان پابرهنه دنبال تو می دوند انسان ! ای نام کوچک تو رمز صلح جهانی و خنثی کننده ی بمب های هیدروژنی اسم شب پرنده ها پرستاری در تمام بیمارستان های روانی دنیا جهان به تو تکیه داده یا مهدی (عج)! تو می رسی و دوباره بهار خواهد شد دهان پنجره گلدانی از تبسم ها ...
و یک شعر از هم "علیرضا قزوه " : آغاز ابرها در ساعت" یک" است به وقت "نجف" کمی پس از "دو" باران گرفت در کنار"بقیع " درست ساعت "سه "طوفان شد در "کربلا "! حالا به ساعت من فقط کمی به لحظه ی موعود مانده است !
به امید فرا رسیدن روز ظهور و برقراری صلح و عدل جهانی !!! اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم اللهم عجل لولیک الفرج!!! آمین !!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 16 مرداد1388ساعت 3:11 بعد از ظهر توسط منصوره فیروزی |
|
|
" تقدیم به پسر نوح " کاش در خانه ی خود نشسته بودیم و هوای سفر نمی کردیم جاده های دنیا از کف دست تو می گذشتند به موهایت که دست کشیدی ما در تاریکی گم شدیم . "رسول یونان " حدود سه سال پیش یه شعری خوندم از "ستار جانعلی پور"درباره ی پسر نوح که ثابت می کرد که پسر نوح عاشق غرق شد نه کافر ! چند وقت پیش یه شعری که مدتها نیمه کاره مونده بود ،خیلی اتفاقی و ناخواسته ،هوای پسر نوح رو کرد و سر از ماجرای کشتی نوح در آورد .ماجرای غرق شدن پسر نوح توی طوفان پدرش و غرق شدن یه شاعر توی چشم های یه پیامبر زاده ی عاشق !بعد از اینکه بیت های پایانی این شعر نوشته شد هر دو غرق شدند و ناپدید، طوری که هیچ کس ازشون خبری نداره . هیچ کس ِ هیچ کس !اما هر شب اهالی اون شهر صدایی رو می شنوند که براشون غریبه .صدایی که می خونه : بس کنید نخواست بگوید این همه نگویید کافر بود روی بلندترین قله ایستاد ببیند کجای زمین جا مانده ای دستت را بگیرد روی بلندترین قله ...تا ببیند با کدام اتاق معاشقه می کنی پیشت باشد آب ،اتاق را گرفت قله را روی پنجه پنجه به هوای تو زد نمی دانست کنار نوح توی کشتی گریه می کنی بس کنید پسر نوح عاشق غرق شد !!!* و بعد از اون هم صدایی که انگار از پشت میله های بیمارستان روانی میاد .صدایی که می خونه : کاش می شد عصای صبرم را دسته ی موریانه ای بجود تا خیالت بیفتد از سر من ،تا نبود تو باورم بشود صبرها بر نبودنت عمری است روح من را جویده، می بینی ؟!!! صبر ایوب در توانش نیست تا ته خط امتحان برود
کاش می شد دوباره از اول با تو آن کوچه را قدم بزنم کاش می شد که طرح چشمت را ته فنجان قهوه ام بزنم طبق هنجار زندگی باید دست هامان جدا شود از هم کاش می شد که زنده می ماندم تا که هنجار را به هم بزنم
کاش می شد که صندلی ها را یک به یک کیش و مات می کردی رخ شطرنج قصه هایت را آشنای صدات می کردی ولی انگار قسمتم این نیست این سکانس از سکوت لبریز است ... لااقل کاش سیل اشکم را توی این صحنه کات می کردی
من هنر پیشه ی بدی هستم ، عاشق مرد قصه ها شده ام توی طوفان به روی قله ی کوه، عاشق چشم ناخدا شده ام ناخدایی که بی خدا مانده توی گرداب روزمرگی اش پدرم گریه می کند با نوح ،من ولی غرق "ناخدا "*شده ام *** ناخدا ! توی شهر پیچیده قصه ی این جنون تاریخی هی تو را کافر و مرا مجنون ... هی مرا سمت میز توبیخی ... ....کاش می شد عصای صبرم را دسته ی موریانه ای نجود تا خیالت نیفتد از سر من تا نبود تو باورم نشود *** مردم شهر، قصه می بافند از نخ روزهای پوسیده توی پایان قصه می خوانند با صدایی که مرگ را دیده : کاش می شد عصای صبرش را دسته ی موریانه ای بجود تاخیالت بیفتد از سرش و ... تا نبود تو باورش بشود
بنا به وصیت شاعر ،این شعر باید رو سنگ قبر شاعر نوشته می شد اما متاسفانه یه شب خبر رسید که باز دریا طوفانی شده و ... هنوز هم بعد از گذشت چندین سال سنگ قبر منتظر جنازه است ... ۱.*این شعر نو همون شعریه که شاعر رو دیوونه کرد ! ۲.*می دونم که قافیه دوبار تکرار شده اما می تونه ایهام هم داشته باشه . بستگی داره به دید شما ! ۳.*این، آخرین شعر اون شاعره .بعد از این اگه شعری تو این وبلاگ نوشته بشه سروده ی یه شخصیت دیگه است . ۴.*بالا نوشتم که چند روز پیش این شعر کامل شد .اما باید بگم که الان (موقع تایپ )بند پایانی حذف شد و دو بند دیگه اضافه شد. ۵.*قرار نبود ۵ داشته باشه . اما موقع ثبت مطلب به خاطر یه بی دقتی همه ی نوشته هام پرید و مجبور شدم دوباره از اول تایپ کنم . پس لطفا برای شادی روح اون شاعر هم که شده نقد کنید . نیازی به فاتحه نیست !!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 2:39 بعد از ظهر توسط منصوره فیروزی |
|
|
ضبط صوت روشن مي شه "فروغ "مي خونه : ... به مادرم گفتم: "ديگر تمام شد " گفتم :"هميشه پيش از آن كه فكر كني اتفاق مي افتد بايد براي روزنامه تسليتي بفرستيم "
و اتفاق افتاد خيلي پيش تر از اوني كه من و تو فكر مي كرديم. خيلي پيش تر ! اما اي كاش قبلش وقت داشتم تا بگم كه ... اما نه !!!تو بودي كه بهم ياد دادي :" ارزش هر انسان به اندازه ي حرف هايي است كه براي "نگفتن" دارد." و من دارم اين روزها "ارزشمند "می شم براي هميشه !!!
ضبط صوت رو روشن كن تااين بار من به جاي "فروغ " بخونم : هميشه پيش از آنكه فكر كني اتفاق مي افتد بايد براي روزنامه تسليتي بفرستي !
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 24 فروردین1388ساعت 9:16 بعد از ظهر توسط منصوره فیروزی |
|
|
سلام .
هر چند هنوز امتحانات ادامه دارن اما من دیگه نمی تونم صبر کنم . همین الان تصمیم گرفتم که به روز شم با شعري كه هر چند کمی از تاریخ تولدش می گذره اما برای خیلی ها شاید تازه باشه البته به غیر از اعضای ثابت انجمن دانشگاه . هنوز منتظرم ... تقدیم به :م.ب چشم تو فرعون و جهان هم مصر /یک مصر که حالا پر از برده است فرعون... نه!!! یوسف شدی آخر /مكر زليخا پشت اين پرده است
از بس نگاهت كرده افتاده /افتاده در چاه نگاه تو از بس كه چشمش بر تو افتاده/ نام تو را در خواب آورده است
هر شب تو را در خواب مي بيند/ تعبير كن خواب زليخا را هر شب كسي بر چوبه ي اعدام .../دنيا چرا اينقدر نامرد است ؟!
تعبير كردي :"روزي عطاري/ نام تو را سر مشق خواهد كرد از هفت شهر عشق برگشتن/ حلاج را تنها رهاورد است "
ديشب مرا بر دار آويزان .../مي خواستند اما نشد ،حالا- امشب غزل...؟! نه! شطح مي گويم/ آخر تمام پيكرم درد است
من دختر منصور حلاجم /اما خدايي در وجودم نيست هر چه خدا در چشم هاي توست /آخر تو را اعجاز آورده است *** از بس" انا الحق ها" به "انت الحق"/ تبديل شد دنيا خودش فهميد چيزي درون چشم هاي تو /حلاج را ديوانه مي كرده است
تا بعد...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 2 بهمن1387ساعت 3:8 بعد از ظهر توسط منصوره فیروزی |
|
|
...اخبار مي گويد شيخي نشسته و تسبيح مي چرخاند شيطاني مي خواهد نخ تسبيح را پاره كند پس به تو شليك مي كنند چنان كه تفنگي به بمبي ... "علي داوودي " سلام . ديشب كه رسيدم خونه خبر حمله به "غزه "رو شنيدم .همون حسي رو داشتم كه موقع شنيدن خبر حمله به "قانا"... بمب هايي كه ديروز حوالي ظهر بر سر "غزه "هوار شد تا شب يكي يكي تو گلوي تك تك مردم جهان تركيد .هر چند بايد بعضي شيوخ عرب رو استثنا دونست !!! تصميم گرفتم وبلاگي بسازم براي مردم فلسطين و لبنان و عراق و افغانستان و افريقا و ...(اگر بخوام اسم همه شون رو بنويسم بايد اسم همه ي كشور هاي جهان رو بنويسم البته به استثناي چند كشور !!!) اميدوارم بتونم تا آخر اين هفته راهش بندازم . اين پست رو با يكي از شعر هاي " علي داوودي "شروع كردم پس با شعر ديگه اي از ايشون هم تمومش مي كنم : ما گرد مي آئيم چون كلمات شعري پراكنده ما گرد مي آئيم چراكه شاعر باز مي آيد و ماه ما باز مي آئيم چون پرندگان ابراهيم از قله هايي دور از هم قلب ها را تكه تكه كردند نه با چخماق و باروت كه با آيات بها و بي بها درختان را كوچ دادند و پرندگان را نفرين كردند ، اما شاخه ها براي هميشه پشت زمستان نمي خوابند برف ها را مي نوشند و بر مي خيزند درختان بر مي خيزند و ديوارها ، خورشيد بر مي خيزد و شهيدان پرچم پرواز مي كند و ما باز مي آئيم پناه بگيريد ! كه چشم ما به آسمان است و لبخند كودكان با ماست هوا گرم است و ما در آتشيم رئيس جمهور ها با آژير حرف مي زنند من ابراهيم را نديده ام اما مي شنوم بوي گلستاني را كه در راه است آن كه پشت تيربار نشسته مسيح است كه شفاي شما را در مرگ مي داند يكي برساند به آقاي مناخيم بگين آن امام كه در زندان شما شهيد شد امام هفتم بود نه امام دوازدهم يكي برساند به آقاي هرتزل به اسحاق مردخاي به موشه دايان يكي برساند به آريل شارون كه گلوله هاي اين همه سال رنگ خونم را عوض نكرده است وهنوز رودخانه براي ماهي ها قصه هاي عربي مي گويد ما باز مي آئيم ماه ِ به تبعيد رفته باز مي آيد راديو را روشن مي كند موج را عوض مي كند دريا را مي ريزد به خانه ها و قاب عكس معجزات عتيق را با خود مي برد ما باز مي آئيم و نماز را به سمت بيت المقدس مي خوانيم . به اميد بر قراري صلح جهاني با آمدن مصلحي كه براي يكي همان "ميسح "است ،براي ديگري "سوشيانت"،براي يكي ديگر "مهدي " و برايِ... تفاوت نام ها مهم نيست ،مهم اين است كه همه اينها "يكي" است .همان مصلح !
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 8 دی1387ساعت 11:16 قبل از ظهر توسط منصوره فیروزی |
|
|
سلام
بالاخره بعد از حدود ۷۰ روز تصمیم گرفتم به روز شم . مثل همیشه حرف برای گفتن زیاده اما ... بگذریم . یه غزل می نویسم که تکراریه برای دوستانی که دانشجوی دانشکده ی ادبیات علامه اند .چون ... خب چون شنیدند .همین ! این غزل تقدیم شده به "دارا"یی که "سارا" ش جلوی چشماش داره ذره ذره آب می شه اما اون نمی تونه کاری ... نمی دونم .هیچی نمی دونم . فقط می نویسم چون ... باز هم نباید حرفی بزنم . جنون وسوسه دارم من ،جنون چشم تو را سارا ! جنون طرد شدن دارم جنون خوردن گندم را جنون قیس زمینی بود جنون من به خدا رفته کمی بایست و از رفتن ...نگو تو را به خدا لیلا ! تو از نژاد خدایانی !الهه ای که سر راهی ... من و تو زاده ی حوا ؟!نه ! دروغ گفته به ما حوا بشر به دست خودش ما را نشست و ساخت و عاشق کرد حسادتش که کمی گل کرد گذاشت شهر عروسک ها خدای من شدی و هر شب تمام مشق شبم این بود به جای آب ،الف، بابا ،تمام سطر فقط "سارا " چقدر پرسش بی پاسخ در انتظار نگاهت بود در انتظار جوابی که سه حرف جدولشان ...اما ـ من از زبان نگاه تو سکوت ترجمه می کردم سکوت علامت خوبی ...نه !نمی شود به خدا ،حتی ـ از آن شبی که به من گفتی به فکر لیلی دیگر باش در انتظار کسی هستم در انتظار کلاغی تا ـ صدای قار سحرگاهش پیام شوم بباراند به دست های ندار من به دست های من دارا *** کلاغ شهر عروسک ها نشسته کنج اتاق من خبر رسیده که خرچنگی نشسته روی تنت تا با- هجوم لشکر چنگیز و هجوم لشکر تاتار و هجوم لشکر اسکندر تو را به باد دهد حالا ـ که تخت جم شده مال تو هخامنش به تو می بالد که رنگ بغض نگاهت را نفس کشیده تن دریا من از شکست ...نه! می ترسم ندیدنت خود پس لرزه است نگاه کن به تنم رعشه نشسته بر" گسل دارا " به چشم های تو معتادم شبیه آدم تزریقی نرو بدون تو نابودم، تو را قسم به خدا سارا ! خیلی خیلی التماس دعا تا بعد... که شاید اصلا بعدی نباشه !!!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 7 آذر1387ساعت 12:54 بعد از ظهر توسط منصوره فیروزی |
|
|
سلام . اين روزها حرفاي زيادی دارم برای گفتن اما هر چی مي نويسم نيمه کاره می مونه .يک شعر بی سر و ته. به قول حافظ :"هر چه آغاز ندارد نپذيرد انجام " حتی گاهی مجبورم به بيتی راضی باشم .بيتی که به جای فرياد زدن ترجيح می ده سکوت کنه .به قول دکتر شريعتی :"چه سکوت کبود سنگين بی رحمی".سکوتي سنگين که زير آوارش ميشکنی. خيلی حرفا هست که می خوام بنويسم اما حوصله ی تايپ ندارم . يک غزل قديمی و تکراری می نويسم و تمام . فقط اشاره ای کنم که قرار بود اين غزل بند دوم غزلی باشه با مطلع " گناه چشم تو يا نه گناه عکاس است " که قبلا تو همين وبلاگ نوشته شد . نمی دونم چقدرموفق بودم .
نگاه کن! که غزل ها اشاره می خواهند و وصف وسوسه ات را دوباره می خواهند پس از کنايه و تشبيه راز چشمانت تمام شهر تو را استعاره می خواهند به ياد چشمکی از تو فرشتگان خدا دو کهکشان تو را پر ستاره می خواهند تو آيه آيه نگاهت نزول می يابد و سوره سوره تو را استخاره می خواهند ببين چه کرد نگاهت که شاعران زمين رديف و قافيه از تو، اجاره می خواهند گناه و کفر و غزل پشت در کمين کردند قسم به وسوسه ات ،يک اشاره می خواهند
التماس دعا |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 18 شهریور1387ساعت 4:3 بعد از ظهر توسط منصوره فیروزی |
|
|
السلام عليك يا ابا صالح المهدي(عج)
نه شرم و حيا نه عار داريم از تو اما گله بي شمار داريم از تو ما منتظر تو نيستيم آقا جان ! تنها همه انتظار داريم از تو "جليل صفر بيگي " سلام . اول از هر چيزي مناسبت فردا رو تبريك مي گم و آرزو مي كنم كه فردا براي همه عيد باشه !يك عيد واقعي براي همه ! يك مثنوي مي نويسم ازآقاي "حسين هدايتي"كه شايد خيلي ها شنيده باشند اما هيچوقت تكراري نشد و نمي شه و نخواهد شد و بعد هم يك غزل از خودم كه حدود 3 سال پيش نوشته شده وبراي خيلي ها تكراريه اما باز هم مي نويسم كه اين بار براي همه تكراري بشه. 1."صفحه ي پيشاني " من صخره ام كه درد مرا خرد كرده است اين باد هرزه گرد مرا خرد كرده است در بر كشيده اند پريشاني مرا خط مي زنند صفحه ي پيشاني مرا ساحل چقدر دور ،كرانه چقدر دور قيد زمان چقدر؟ زمانه چقدر دور قيد زمان بزرگترين موانع است دنيا به درك غيبت خورشيد قانع است با من بگو كه چشم تو – درياي من – كجاست ؟ در موج كوب ساحل تو جاي من كجاست؟ اين انتظار تلخ به جايي نمي رسد اين ناخدا به هيچ خدايي نمي رسد تا چشم كار مي كند اينجا فقط غم است اينجا جهنم است برايم ،جهنم است دنياي ننگ پر شده از دشنه ي ستيز اصرار مي كنم كه در اين عصر برنخيز ما ظاهرا فراق تو را زار مي زنيم اندوه و اشتياق تو را زار مي زنيم اما مرام گردنه گيران فراق نيست ديگر براي آمدنت اشتياق نيست ما شاعران بي سر و بي دست كيستيم ؟ هرگز رفيق راه قيام تو نيستيم ما تاجران شعر تو را سود برده ايم "اي غائب از نظر به خدايت سپرده ايم " خون غروب ريخته در شيشه ي طلوع خورشيد ناپديد در انديشه ي طلوع در اين شب فراق به راهت نشسته ايم در كوچه بي چراغ به راهت نشسته ايم ديگر كسي به رد عبورت نمي رسد اين ظلمت شبانه به نورت نمي رسد ما بي تو آه !جان و جهان را نخواستيم اين شهر خالي از هيجان را نخواستيم بوي خيانت از در و ديوار مي رسد اين كربلاست اينكه به تكرار مي رسد اي مرد- اي برادر اكنون آفتاب – در كربلا نريخت مگر خون آفتاب؟ بوي فريب مي دهد اينجا سلاممان خنجر كشيده ايم برايت تماممان اي مرد! سالهاست غريبانه مي روي با كوله بار دغدغه بر شانه مي روي اي مرد! اي برادر هابيل !دور باش از دشنه هاي اين همه قابيل دور باش اي حسرت رها شده در كيسه هاي شهر روياي آسماني قديسه هاي شهر گفتي كه مي رسي از راه آسمان با سفره اي عدالت و با كيسه هاي نان تا كي به اين اميد به پايت بايستند مردم گرسنه اند به ياد تو نيستند وامانده است در تب اين راه پايشان سر باز كرده است همه زخم هايشان اين حسرت و حماسه به جايي نمي رسد دستان استغاثه به جايي نمي رسد اين دست ها به قبضه ي شمشير شد نيا ديگر براي آمدنت دير شد نيا دنياي تنگ پر شده از دشنه ي ستيز اصرار مي كنم كه در اين عصر بر نخيز! 2. هميشه حرف تو، يك خط سكوت طولاني و سهم شعر من از تو حروف باراني تمام مردم دنيا هميشه پرسيدند : تو از كدام تمدن؟!كدام عرفاني ؟! و كي سرود عدالت شنيده خواهد شد ؟ كه روزگار اسير است دست يك جاني گناه و ظلم، زمين را چه زود مي بلعند جهان ،مسافر مرگ است –رو به ويراني- تمام مردم دنيا اسير و در بندند زمين به حكم خدايان كفر، زنداني در اين زمان كه زمين از گناه مي نالد تو در ميانه ي ابر حضور، پنهاني ! بيا اميد خدا و جهانيان !تا كي زمين اسير بماند ميان دالاني – كه از تجمع وحشت و مرگ لبريز است بيا طلوع خدا در غروب طوفاني ! *** غزل تمام شد اينجا ،بيا نه تنها من كه نسل حضرت آدم (ع) شدند قرباني بيا طلوع كن اينجا ،كسي نمي پرسد : تو از كدام تمدن ؟!كدام عرفاني؟! *** ..................................... ..................................... هنوز حرف تو يك خط سكوت طولاني و سهم شعر زمانه دو خط پريشاني
التماس دعا
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 26 مرداد1387ساعت 8:16 بعد از ظهر توسط منصوره فیروزی |
|
|
سلام .
فقط این که این شعر ۴ ساعت از نوشتنش گذشته. همین . علی(ع):من خدا را با در هم شکستن اراده ها شناختم. تقدیم به بزرگ مرد جهان علی (ع)
دلتنگي ام با خاطرات تلخ تاريخ مي خواهد از نامردي دنيا بگويد مي خواهد از مؤمن نماهاي زمانه از كفر هاي اين مسلمان ها بگويد از اينكه رفتار علي (ع) با رفتنش رفت از اينكه دنيا باز هرج و مرج دارد از طرح اكرامي كه تنها طرح پول است از اينكه بيعت با امامت ،خرج دارد از اينكه ...نه شرمندگي كافي است نه مرگ از شيعگي تنها حروفش را ستوديم وقتي صداي آيه هاي وحي آمد با طبل و تنبور از خلافت مي سروديم يك عده مظلوميت ات را بخش كرديم يك عده وصف وصله هايت را شنيديم از سهم بيت المال دزديديم مشروع يك عده هم تنها نماز شب خريديم تنها دو روز از سال در تقويم مايي ما ظلم را در حق تو تا اوج برديم از كفر ما مؤمن نما ها هم همين بس : كشتي و منجي را به قعر موج برديم با نام اسلام و خدا و دين و مذهب قابيل ِ آدم(ع) پرورش داديم آقا ! يك فاجعه در انتظار نسل تان است ما ابن ملجم پرورش داديم آقا!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 25 تیر1387ساعت 11:11 بعد از ظهر توسط منصوره فیروزی |
|
|
سلام .
بالاخره امتحانات هم به پایان رسیدند اما هنوز هم دنیا روال عادیش رو طی می کنه و هنوز هم زندگی و مرگ و امتحانات دیگه ادامه دارند.نمی دونم چرا اما حس می کنم که "این روزها عجیب مرگ به من فکر می کنه" هر چند من هم به اون کم فکر نمی کنم شاید به خاطر اینه که قبلا دوبار حسش کردم یا نه! لمسش کردم و خوب می تونم که اون لحظه رو تصور کنم . حس قشنگی... نمی دونم باید بگم هست یا نیست! اما برای من که هنوز خیلی کارهای انجام نداده دارم می تونه قشنگ باشه؟؟؟!!!شاید می تونست قشنگ باشه.نمی دونم .فقط می دونم که این روزاخیلی خوب می تونم بعضی صداها رو بشنوم مثلا زمزمه ی "لا اله الا الله"رو که صبح تا شب تو گوشمه. شاید به قول بعضی ها اینها نشانه است. شاید هم یک حس دروغی . به هر حال الان یا ۱۰۰ سال دیگه فرقی نمی کنه. به قول شهریار :"سایه جان!رفتنی استیم بمانیم که چه؟/زنده باشیم و همه روضه بخوانیم که چه؟/"درس اين زندگي از بهر ندانستن ماست /اين همه درس بخوانيم و ندانيم كه چه؟" چه الان چه چند ماه یا چند سال دیگه باید رفت.( بزرگترین کاری که می تونم این روزا برای آرامش انجام بدم این که بگم:حلال کنید.) و اما غزل: چقدر طرز نگاهت شبیه شیطان بود و این نشانه ای از منجلاب ایمان بود غروب نیمه ی دی رد پای چشمانت به روی برف نگاهم نشان عصیان بود حروف رعشه به اندام من که می افتاد تب ۴۰ درجه نقطه جوش هذیان بود که از شرارت چشمت بگویم و عصمت و از بریدن ِ از تو ـ که خط پایان بودـ تو مشق های شبم را که خط زدی دیدی که دفترم پر سلول و بند و زندان بود تو بند بند وجود مرا شکستی چون شکسته های وجودت به فکر تاوان بود چه شاعرانه مرا چیدی و کفن کردی ! چه ظالمانه مرا... وقت وقت باران بود- که کوچ کردی از این سقف خشک تا کوچه پناهگاه تو آن شب فقط خیابان بود پناهگاه من امشب فقط سرودن تو واینکه طرز نگاهت" خدای شیطان" بود تو خیس می شوی از ابرهای من هر شب که سهم دختر اریبهشت باران بود *** مرور خاطره هایت مرا کشاند اینجا که باز هم بنویسم :مقصر آدم بود
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 10:7 بعد از ظهر توسط منصوره فیروزی |
|
|
اول یک شعر از "رسول یونان" و بعد یک غزل از خودم: در خیابان ها با متانت راه می رویم با رعایت آداب نشان می دهیم که خوشبختیم اما این طور نیست واین رژه رژه ای است شبیه فرار یعنی ما آرام و منظم از حقیقت خود می گریزیم. "رسول یونان" و اما غزل: گناه چشم تو ...یا ...نه! گناه عکاس است که این چنین به نگاهت دچار و حساس است
و مدتی است که هنگام دیدن چشمت "اعوذ بالله"او "قل اعوذ بالناس "است
برای رستن او از جهنم و آتش پل صراط نگاهت ملاک و مقیاس است
تمام اهل زمین را جهنمی کردی که آیه آیه ی چشمت "یوسوس الناس "است
تمام شهر از ایمان به کفر برگشتند گناه چشم تو حالا به پای عکاس است؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه 18 خرداد1387ساعت 11:5 بعد از ظهر توسط منصوره فیروزی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
منصوره فیروزی ،دانشجوی رشته ی زبان و ادبیات فارسی دانشگاه علامه طباطبایی
...مرگ دوست نداشتن توست درست آن موقع كه بايد دوست بداري !!! |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 |
|
RSS
|